الشيخ علي اكبر النهاوندي
369
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
پسر برخاست نزد مادر خود رفت و گفت : اين مهمان در استكشاف احوال من بسيار مبالغه مىنمايد و متعهّد مىشود بعد از وضوح حال ، حسب المقدور ، در اصلاح آن اختلال ، سعى نمايد ؛ چه مىفرمايى ، آيا راز خود را به او بگويم ؟ مادرش گفت : آنچه من از جبين انور او استنباط كردم ، او قابل سپردن هر راز نهان و قادر بر حلّ عقدههاى اهل جهان هست ، راز خود را از او پنهان مدار و در حلّ هر اشكال ، دست از دامن او برمدار ! پسر نزد حضرت عيسى آمد و عرض كرد : پدر من ، مرد خاركشى بود ، چون سراى فانى را وداع نمود ، من از او ماندم و مادرم مرا به شغل پدر مأمور گرداند ؛ پادشاه ما دخترى در نهايت حسن ، جمال ، عقل و كمال دارد و تعلّقش به او بسيار است ، ملوك اطراف ، همه آن دختر را از او طلبيدهاند ، قبول نكرده كه به ايشان تزويج نمايد و آن دختر قصر رفيعى دارد كه پيوسته آنجا مىباشد . روزى من از قصر او گذشتم ، نظرم بر او افتاد و از عشقش بىتاب شدم و تا حال اين درد پنهان را به غير مادرم براى ديگرى اظهار نكردهام . آن اندوهى كه از خاطرم استنباط فرمودى ، همين اندوه است و نمىتوانم اين را به كسى اظهار كنم . حضرت عيسى فرمود : مىخواهى آن دختر را برايت بگيرم ؟ گفت : اين امرى محال است ؛ از بزرگى مثل تو عجيب مىدانم كه با اين حال كه در من مشاهده مىنمايى ، با من استهزا و سخريّه كنى ؟ حضرت فرمود : من هرگز به احدى استهزا نكردهام و سخريّه ، كار جاهلان است . اگر بر امرى قادر نباشم ، آنرا به تو اظهار نمىكنم . اگر بخواهى ، چنان مىكنم كه فردا شب ، دختر در آغوش تو باشد . پسر نزد مادر خود رفت و سخنان حضرت را نقل كرد . مادرش گفت : آنچه مىگويد عمل مىكند ؛ دست از دامن او برمدار ! سپس حضرت عيسى متوجّه عبادت خود گرديد . پسر در آرزوى معشوقهء خود تا صبح در فراش خود غلطيد . صبح كه شد ، حضرت او را طلبيد و گفت : در خانهء پادشاه